روغن موش (طنز)

 

روزی ز ته لانه یکی موش به پا خاست 

بهر طلب طعمه  پک و پوز بیاراست

از لانه برون آمد و شد جانب مطبخ     

بنمود حریصانه نظر از چپ و از راست

ناگاه در آن گوشه یکی دیگ غذا دید   

با شم قوی یافت که در دیگ مسماست

پیش آمد و یک لقمه از آن کرد تناول    

بنگر که از آن لقمه ناباب چها خاست

شد سخت گرفتار شکم پیچه و دل درد 

در معده خود دید عجب شورش و غوغاست

فریاد بر آورد و طلب کرد دو فرزند       

 گفتا بشتابید که هنگام مداواست

زین دیگ ندانم جه غذا بود که خوردم 

کز شدت دردش کمر من نشود راست

رفتند و از آن دیگ غذا بو بکشیدند   

گفتند عجب بوی از این دیگ هویداست

دادند خبر مادر خود را ز قضیه    

گفتند در این دیگ غذا آفت جانهاست

با روغن ملعون نباتی شده پخته   

از بوی غذا صحت این مسئله پیداست

اینش عجب آمد که زیک قاشق روغن

این پیچش و دل درد و کسالت ز کجا خاست

بنمود نظر دید که آن روغن موش است

گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست

/ 5 نظر / 29 بازدید
ماه تابان

سلام بر استاد ارجمند وتشکر فراوان از حضور گرمتان در وبلاگم و تشکر از این شعر بسیار زیبا خوشحال می شوم که نظرتان را در مورد شعرم "در غروبی شاید "بدانم تا درودی بدرود

يه دل تنها

تنهایی دل من تنها بود دل من هرزه نبود دل من عادت داشت که بماند یک جا به کجا معلوم است به در خانه ی تو دل من عادت داشت که بماند آن جا پشت یک پرده تور که تو هرروز آن را به کناری بزنی دل من ساکن دیوارو دری که تو هرروز از آن می گذری دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغچه بود که تو هرروز به آن می نگری دل من رادیدی ساکن کفش تو بود یادت هست [گل][گل][گل]

فلك را سقف بشكافيم

کاغذ سفید را هرچقدر هم که تمیز و براق باشد کسی قاب نمی گیرد! برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت...

ابوالفضل

[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه]

ابوالفضل

[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه]