سخنی دیگر

شما قدرت و توان آن را دارید که زندگی ای رضایت بخش و سرشار از غنای روحی بیافرینید شما توان آن را دارید که به زندگی خود معنا و هدفی برتر ببخشید این توان تنها در عشق و شور زندگی شما نهفته است . جرات و شهامت آن را به خود راه دهید تا عشق و شور زندگی را با خود به هر کجا که می روید ببرید.جرات و شهامت آن را به خود راه دهید تا عشق و شور و زندگی تان را به هر کس که خواستید و دوست داشتید نشان دهید .

/ 16 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سجاد

سلام ممنون که به من سر زدی... ما قدرت همه چی را داریم ولی کیه که از این قدرت استفاده کنه.

معجزه قلب

هرگز دستي رو نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري... هرگز نگو براي هميشه وقتي مي دوني جدا ميشي... هرگز نگو دوسش داري وقتي که بهش اهميت نميدي... هرگز درباره احساست حرف نزن وقتي که واقعاً وجود نداره... هرگز به چشماش نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري... هرگز بهش سلام نکن وقتي مي دوني خداحافظي در پيشه... هرگز به کسي نگو تنها اونه وقتي تو ذهنت به ديگري فکر مي کني... هرگز قلبي رو قفل نکن وقتي کليدش رو نداري... هرگز به اين آسوني ها از دستش نده... هرگز دیگه شاید کسی رو پيدا نکني که اينقدر دوست داشته باشه...

Sahar

زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان می‌گذرد... آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد [گل][گل]

Sahar

درود بر شما زیبا بود و سرشار از انرژی [گل] لحظه هاتون آرام [گل] بدرود [خداحافظ]

عسل

هیچ چیز سخت تر از عملی کردن دانسته هایمان نیست! همه چیز را می دانیم راه را می شناسیم و در طی کردنش درمانده ایم![ناراحت][گریه][گریه]

ستوده

سلام استاد بزرگوار خیلی برام دعا کنید یاعلی

حقیقت داستان و افسانه

داستان گل خنده های مادر راستش سختم بود اون یه دونه تخم رو با اون هیبت و منقار درازم جابجا کنم. یه روز همینطور که داشتم خونه رو مرتب و چوب های اضافه رو جابجا می کردم، اون از تخم در اومد! با پرهای صورتی فوق العاده زیبا! همون لحظه با اون صدای ظریف و ریز قشنگش به من گفت : مام! سّ ... لام! چشای قشنگ و مشکیش از همون روز اول دل منو برد! خنده از لبای من نمی افتاد، و من همینطور محو تماشای اون بودم. با اون دهن گنده ام یه ماچ محکم ازش گرفتم و کشیدمش تو آغوشم تا بیشتر گرم بشه. سختش بود با اون توک زبونیش با من حرف بزنه. کار من از همون دقیقه شروع شد! فقط توصیه بهش کردم تو لونه تکون نخوره تا من بیام! در عرض ده دقیقه با یه ماهی کوچولو تو منقارم برگشتم، خیلی گرسنه بود، می پرید بالا و پایین تا منو بخندونه و من هم می رفتم براش ماهی میاوردم! از همون روزای اول، درس دادن رو شروع کردم! ما پلیکان ها ...