شعری از دوستی عزیز

بخوان از شعرهایم انقباضِ روحِ سردم را

بیا تخمین بزن از هر قرار انبوهِ دردم را

خودت هم خوب می دانی که من امسال می میرم

بطور قطع می دانم که با این حال می میرم

کمی دیر آخرش فهمیده ام تکراری ام انگار

که ببری خسته رویِ کاغذِ دیواری ام انگار

و مثلِ کرمِ شبتابی که از خورشید می لرزد

منم آن شاخه ی خشکی که مثلِ بید می لرزد

مکدر می شوی اما تو بودی علتِ دردم

و من از ساده لوحی گریه هائی که نمی کردم !

کسی غیر از تو مسئولِ پریشان حالیِ من نیست

که تکلیفِ من از وقتی که رفتی هیچ روشن نیست

تو از میزانِ اندوهِ منِ تنها چه می دانی ؟

تو از میزانِ جذابیتِ زنها چه می دانی ؟

نمی دانی هواداری حد و اندازه ای دارد

جنونِ بی نهایت اسم و رسمِ تازه ای دارد

تو حتی علتِ خودخواهیِ من را نمی دانی

دلیلِ این همه نالیدن از زن را نمی دانی

و اینکه علتِ بی خوابی ام دیگر صدایت نیست

اسارت هم همیشه علتش جرم و جنایت نیست

شدیدا چند وقتی می شود از زندگی سیرم

نمی دانم چرا با این حساب اما نمی میرم

اگر دیدی که تویِ خانه لیوانی ترک خورده

که قلبی مطمئنا کمتر از آنی ترک خورده !

همیشه ، سنگ ، معمولا به قلبِ شیشه می بارد

و مردِ باغبان گل را به ضربِ تیشه می کارد

ولی گاهی محبت جنبه ی افراط می گیرد

و ماهی هم هرازگاهی درونِ آب می میرد

چرا با شعرِ من لجبازی ات دیگر مصادف نیست ؟

کسی با قالب و وزنِ غزل هایم مخالف نیست ؟

غمِ بی انتها تبدیل خواهد شد به خشمی سرد

و خشمی که فروکش کرده یا غم می شود یا درد !

برای خوبرویان غالبا امکانِ ماندن نیست !

که من فهمیده ام وقتی زنی دل نشکند زن نیست !

عجیب از زن گریزانم اگر حتی پری باشد

اگر حتی میان شهر هم یک روسری باشد

که تویِ خواب ، سر بر دامنِ جادوگری بودم

که من بازیچه ی دستِ زنِ جادوگری بودم

خدایا شاهدی من با کسی سازش نمی کردم

برای لحظه ای هم از کسی خواهش نمی کردم

که از این مختصر بودن مرارت ها کشیدم من

از این اهلِ سفر بودن مرارت ها کشیدم من

بقایِ عشقِ نافرجام ، دشوار است می دانم

نمی خواهد بگوئی کارمان زار است می دانم

از این لحظه به گل ها هم بد و بیراه می گویم

به خورشید از سر لج گاه گاهی ماه می گویم

و از شعرِ خودم هم تازگیها دلهره دارم

به من همیشه می گفتی که بیجا دلهره دارم

وصیت کرده ام باید که آیه هایِ صبرم را

بسوزانند و بنویسند متنِ روی قبرم را

مبادا روزگاری بر مزارم گرد بنشیند

کنارِ قبرِ من شخصی که ترکم کرد بنشیند !

همیشه با خودت تکرار می کردی نمی ترسم

و می گفتی همیشه عمرا از مردی نمی ترسم

ولی من همچنان از دیدنت از ترس می میرم

خیالت راحت از فردا سراغت را نمی گیرم

و چشمانِ تو می گویند فردا آسمان ابری

نه تنها آسمان ، بلکه تمامِ کهکشان ابری

                                         شعر از اقا مجید پارسا عزیز

واقعا اشنایی با این شاعرعزیز برایم یک افتخار  وحادثه بزرگی بوده و هست

 

 

/ 34 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

سلام با خبر چاپ و نحوه فروش كتاب اين زن بي عبور سايه ها) به روزم ومنتظر ديدگاه شما ممنونم

من وماه

گر دیدی که تویِ خانه لیوانی ترک خورده که قلبی مطمئنا کمتر از آنی ترک خورده بقایِ عشقِ نافرجام ، دشوار است می دانم نمی خواهد بگوئی کارمان زار است می دانم سلام استاد شعر بسیار زیبایی است سروده ی دوست خوش ذوق شما استفاده کردیم آرزوی سلامتی وبقا برای شما و ایشون رو دارم

مقدم

چه دل پری داشتن ایشون...![متفکر][وحشتناک]

ماه تابان

سلام بر استاد ارجمند با شعر کوتاهی به روزم خوشحال می شم نظرتون را بدونم[گل][گل]

صبای شهریاری

سلام شب خوش! آقا یک عرض مختصری داشتم. این اشعار مرا چرا نخواندید. دوستی داریم که از ادبیات چیز ها سرش می شود و به قول معروف سری میان سرها دارد. ایشان فرمودند به عنوان شعر های شروع کار خوبند و نکته ی جالب اینجاست که در تقطیع هیچ ایرادی از نظر وزن ندارند!!!! حال آن که شما می فرمایید که همه ابیات وزنشان ایراد دارد!!!! بفرمایید که من کدام قول را بپذیرم استاد!!! به امید دیدار مجدد، بدرود!

هزاران گنج

[دست][دست][دست][قلب][گل][گل][گل]عالی بود استاد عزیز[دست] به منم سربزنید[گل]

شقایق

آره منم واقعا موافقم ................. خیلی شعرهاشون قشنگه

سامان

پسرعالی بودبه دلم نشست