هجو وطنز در ادبیات فارسی


ایرج میرزا شاعری دیر اشنا

قیصر شاعران پارسی گو

امروز با خواندن علاقه یکی از دوستان به قیصر امین پور بر ان شدم چند سطری در باره او و روز  مرگ وتدفین و.........بنگارم خاطراتی که برای دوستان ادب دوستم شاید بیادگار ماند

نوشتن در باره قیصر امین پور آن هم در حالی که سه سال از آن هشتم آبان که تقریبا تمام تهران بغض کرده بود شاید کار ساده ای به نظر برسد.اما میترسم افسار قلم از دستم خارج شود و فریاد بزند که:( شاعر ، تو را زین خیل بی دردان کسی نشناخت)

روزهایی که پشت میزهای دبستانهای سراسر کشور زمزمه می کردند : خوشا به حالت ای روستایی.. آن روزها در عالم کودکی هایمان فکرنمی کردیم که روزی دست سرنوشت تابوت شاعر این شعر رابر شانه های تکیده از اندوهمان بگذاریم و با چشمانی مبهوت و خیس ، همراه دلگرم کننده ترین اسطوره خاطرات شاعرانه هایمان او را به سرد خانه بهشت زهرا ببریم.ان سال آبان ماه حس عجیبی داشتیم . سمت خانه قیصر امین پور راه افتادیم .همه اومدند از سهیل محمودی تا کسانی که نمی شناختیمشان.هر کسی یه گوشه ای گریه می کرد.عده ای شعر های قیصر را بلند می خوانند و ناگهان بغض ترک خورده شان می شکست و واژه ها تن به جاری باران اشک می داد. صبح روز بعد با اتوبوس به خانه شاعران میریم.علیرضا افتخاری در جایگاه ایستاده بود و داشت در مورد قیصر صحبت میکرد که ناگهان گریه به اون هم فرصت ادامه صحبت رو نداد.خودم رو به جایگاه رسوندم از انجا بهتر میشد شاهد گریه های چند نسل بود.و ناگهان فریاد های لا اله الا الله جمعیت که تندیس خاطره های روزهای قشنگ کودکی و روزهای عاشقی رو به بالای سر می بردند.دیگه کسی در محوطه نیست که زار زار گریه نکنه دیگر زانویم رمقی برای دویدن پی کجاوه فراق نداره..پاهام سست شده.گوشه ای می نشیم و اشک می ریزم.وقتی به خودم میام که هیچ کسی در محوطه خانه شاعران نیست .به راه می افتم که برم دانشگاه تهران اما متوجه میشم مراسم در حال اتمامه و بهتره برم بهشت زهرا.هر گوشه و نگاه میکنم قیصر ایستاده و با نگاه مهربان و نگران می پرسه( اینا چرا اینطوری گریه میکردند؟کجا رفتند؟)چند تا از عکس های قیصر توی حوض آب افتاده و ماهی ها دور اونا می چرخند.یه عکس بزرگش رو هم وسط دو تا درخت زدند.تاج گلی نظرم رو جلب میکنه .روش کاغذی دیده میشه که نوشته از طرف قالیباف شهردار تهران.مطمئنا خیلی از شخصیت های دیگر هم تاج گل فرستادند یا از این فرصت برای اینکه بیشتر توی چشم باشند استفاده کردند.تازه یادم می افته که صفار هرندی با چه لبخندی از کنارم رد شد.مثل گنگ خواب دیده شدم.دیگه ماشینی نیست که برم بهشت زهرا.با عده ای از افرادی که جا موندند یه ماشین کرایه میکنیم و به سمت بهشت زهرا حرکت میکنیم تا سوژه شویم برای دوربین سرنشینان ماشینهای پشت سر.در طول مسیر سوژه ماشین های پشت سر شده بودیم که از ما عکس می گرفتند.بهشت زهرا مثل همیشه آرومه.یعنی اینقدر بزرگ هست که حتی درگذشت قیصر هم نتونسته آرامش اهل خاک رو به هم بزنه.بعد از یک ساعت پرسیدن ادرس بالاخره جمعیت رو پیدا میکنم.قیصر رو به سرد خونه بردند.آشنا های زیادی رو می بینم و از طریق اونها می تونم خودم رو به کنار پیکر قیصر برسونم.جمعیت برای نماز آماده می شوند.بعداز نماز گریه ها بر سر جنازه شروع میشه .علیرضا قزوه رو می بینم که یک روزه خودش رو از هند رسونده تا با یار روزهای دور خدا حافظی کنه. با همهمه ای تازه که لحظه به لحظه اوج می گیره چشمها متوجه جمعیت متراکمی می شود که به رغم هجوم دقایقی قبل برای رساندن خود به تابوت حال با احترام برای عبور کسی کوچه باز میکنند.پدر قیصر آرام و موقر پیش می آید. لحظاتی بر سر جنازه پسر می نشیند و بعد ضمن برخاستن از جمعیت میخواهد که لحظاتی اجازه بدهند تا خانواده قیصر نیز با او خدا حافظی کنند.همسر قیصر به همراه آیه دختر هفت سالش گریه کنان جلو می آیند.همسر قیصر اون رو قسم میده که آیه رو تنها نذاره.به آیه نگاه می کنم مطمئنم در عالم کودکی متوجه نیست چه اتفاقی افتاده و داره روی کول مادر بازی می کنه.و بعد جنازه برای تدفین به سمت قطعه هنرمندان حرکت میکنه.با دوربینم دنبال تابوت راه می افتم .اما گریه اجازه نمیده که از دریچه ویزور.دوربین رابه دوستی می سپارم و خودم میرم تا شانه زیر تابوت بدهم.ناگهان جمعیت متوقف میشود.پدر امین راه رو بسته و اجازه دفن نمیده و میگه باید قیصر در گتوند به خاک سپرده بشه.وقتی بزرگتر ها اصرار به تدفین در بهشت زهرا می کنند ناگهان پدر قیصر دستها رو به آسمون می بره و فریاد میزنه پس کجاند بچه هایی که با من اومده بودند.نمی دونم قیصر در این لحظات چه حالی داشت و به چی فکر میکرد.بعد از یک ربع بحث تصمیم بر این میشود که تابوت تا فردا در سردخانه باشه تا تصمیم قطعی در مورد محل دفن گرفته شود.آرام آرام به سمت سرد خانه راه می افتیم.دم در سردخانه چند سرباز تابوت رو از روی شانه های ما تحویل میگیرند و به جز دو نفر به بقیه اجازه ورود رو نمی دند.با چشمهای خیس به تابوتی که لحظه به لحظه دورتر میشود خیره میشوم و دوباره گریه و دوباره....زیر لب زمزمه می کنم:

من همسفر شراب از زرد به سرخ

من همره التهاب از زرد به سرخ

یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد

چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

====================

یاد شعر مولوی افتادم که گفت

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

غرضها تیره دارد دوستی را

غرضها را چرا از دل نرانیم

گهی خوشدل شوی از من که میرم

چرا مرده پرست و خصم جانیم

کنون پندار مردم اشتی کن

که در تسلیم ما چون مردگانیم

چوبر گورم بخواهی بوسه دادن

رخم را بوسه ده اکنون همانیم

  سال اینده هم می ترسم تمام این کابوس تکرار بشه.به همین خاطر از خوابیدن در هفتم ابان ماه میترسم.در مورد شخصیت قیصر باید کسانی که با وی نفس کشیدند بنویسند.اما سخن من در اینجا اینه که چه کسانی با پدر قیصر از دزفول به تهران اومده بودند و چرا نمی خواستند اجازه به تدفین در تهران بدهند؟این سوال وقتی جدی تر میشود که بدانیم در زمان حیات قیصر در ابتدای راه ورودی روستای گتوند تابلویی نصب شده بود که روی اون نوشته بود به زادگاه قیصر امین پور خوش آمدید.اما امروز همان تابلو هم دیده نمی شود.قرارشده بود که بر سر مقبره قیصر بنایی به نام قیصریه احداث شود و 50 میلیون تومان هم اعتبار اولیه به این امر اختصاص یافت.با اتکا بر بنای عظیمیکه ساخته خواهد شد پیکر قیصر در فاصله ای دور و تقریبا خارج از قبرستان روستای گتوند به خاک سپرده شد.اما دریغ از یک سنگ قبر بر خاک قیصر امین پوری که اگر نگوییم یکی از بهترین عاشقانه سرا های ما بود حد اقل باید گفت بهترین شاعر انقلاب و جنگ بود.تاثیر قیصر امن پور بر رباعی بعد از انقلاب انکار ناشدنی هست.فعالیت امین پور در حوزه هنری و مجله کیهان بچه هاهم همینطور.و به عنوان مزد این همه زحمت امروز تنها در گتوند انتظار قدمهای دوستانی رو میکشه که روزگاری پا به پای هم در خیابان گیشا و سایر خیابان های تهران قدم می زدند.همیشه بر این اعتقاد بو ده ام که مرگ یکی از مهمترین مراحل زندگی شاعری یک شاعره.همیشه مرگ یک شاعر مانند یک سکوی پرتاپ به اینکه بیشتر سر زبان ها باشه و بیشتر ازش صحبت شود کمک کرده است.اما دریغ و صد دریغ از اینکه وقتی سه سال پیش کسی ترافیک اطراف میدان تجریش رو دید و پرسید چه خبره راننده که جوان بود پاسخ داد میگن یه شاعر فوت کرده.و شاید نمیدانست که این شاعر کسی بوده که بارها شعر هاش رو زیر لب زمزمه کرده بدون اینکه بداند شعر برای کدام شاعره؟

ایستاده در باد

شاخه ی لاغر بیدی کوتاه

برتنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه

برسر مزرعه افتاده بلندسایه اش سرد و سیاه

نه نگاهش را چشم ، نه کلاهش را پشم

سایه ی امن کلاهش امالانه ی پیر کلاغی است

که با قال و مقا

قاروقار از ته دل می خواند

:آنکه می ترسد می ترساند .......

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩