هجو وطنز در ادبیات فارسی


ایرج میرزا شاعری دیر اشنا

زندگینامه مرحوم اغاسی و شعری به مناسبت اربعین حسینی


    زندگی نامه

    محمدرضا آقاسی، 24 فروردین ماه سال 1338 در تهران در خانواده‌ای مذهبی و شاعر متولد شد. وی به علت اختلاف نظر با مسئولین هنرستان تجسمی ادامه تحصیل نداد و به مدرک سیکل اکتفا کرد. آقاسی قبل از انقلاب، در سالهای 55 و 56 به عضویت انجمنهای ادبی آن زمان درآمد و بعد از انقلاب نیز از محضر اساتیدی چون مهرداد اوستا و یوسف میرشکاک استفاده نمود.
    وی از سال 51 شروع به سرودن شعر نمود اما عمده اشعار وی متعلق به سالهای 68 به بعد است.
    آقاسی مدتی نیز در جبهه‌های جنگ در مناطق شوش دانیال و جزیره مجنون و سه راه جفیر و شلمچه بود.
    از وی که با مثنوی بلند شیعه در جامعه شناخته شد، اشعار زیادی در خصوص جبهه و اهل بیت بر جای مانده است.
    محمد‌رضا ‌آقاسی‌،شاعر و مثنوی‌سرای اهل بیت عصمت‌و‌طهارت‌،در سن‌‌46 ‌سالگی‌،بامداد سه شنبه سوم خرداد ماه 84 به علت عارضه قلبی در مرکز تخصصی قلب تهران دار فانی را وداع گفت.‌پیکر وی 5 خردادماه از مقابل معراج الشهدای تهران تشییع و در قطعه 44 شهیدان بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

    روحش شاد

 

ز جنوب و غرب تا شرق و شمال
گشته ام در بین اشباح و رجال

کیست تا از مرگ من پروا کند
یا به روی غربتم در وا کند

آب می جویم ولیکن در سراب
کوفه بازار است این شهر خراب

می زنم بر گرد آتش بال بال
تا بنوشم شعله مرگ حلال

«مرگ» آغاز جهانی دیگر است
عاشقان را مرگ جانی دیگر است

آن که در خون عشق بازی می کند
تا قیامت سرفرازی می کند

ای خداوندان مُـلک عافیت
والیان مسند اشرافیت

من یقین دارم مسلمان نیستید
چون ولی را تحت فرمان نیستید

من در این آشفته بازار شما
پرده بر می دارم از کار شما

نصرت حق را چو باور داشتم
با علی دست از دهان برداشتم

آه از تزویر خلق دلق پوش
مردم گندم نمای جو فروش

آه از این، گرگهای میش خوار
وین همه مستغنی درویش خوار

یاد دارم روزگار پیش را
مردم نزدیک دوراندیش را

هر که بارش بیش سر در پیش داشت
یک گلیم کهنه ده درویش داشت

شیوه همسایگی در پیش بود
نوش در کام همه بی نیش بود

حرص مردم را اسیر خویش کرد
خلق را یکباره نادرویش کرد

خلق دلواپس تراز دیروز خویش
سرگردان از یأس هستی سوز خویش

سینه ها در آتش تشویش ها
هفت اقلیم است و نادرویش ها

موجهای خسته سر درگمی
پس چه شد حال و هوای مردمی

از چه رو مردم فریبی می کنید
با هم احساس غریبی می کنید

ای دل آشوبان زخوف و اضطراب
چرخد از خون شما، هفت آسیاب

ای شرارت پیشـِگان هرزه گرد
در کجا بودید هنگام نبرد

در کجا بودید وقتی جنگ بود
عرصه بر شیران عالم تنگ بود

ای کمند اندازها از پیش و پس
توسن سرکش نگردد رام کس

دام بر چینید ما مرغ دلیم
ماهی گرداب و دور از ساحلیم

مابه صید طور مولا رفته ایم
در پناه او به بالا رفته ایم

یوسف والا زکنعان دور کرد
چشم ظاهربین ما را کور کرد

لیک چشم باطن ما را گشود
هر چه را دیدیم جز مولا نبود

گفت فحشا در کجا آید پدید
گفتمش در کوچه های بی شهید

بی شهیدانند بی سوزو گداز
بر سر سجاده های بی نماز

بی شهیدان را غم لیلا کجاست
سوز و اشک و آه و وایلا کجاست

کوچه ما بوی مجنون می دهد
بوی اشک و آتش و خون می دهد

بوی مجنون مست می سازد مرا
در پی لیلی می اندازد مرا

نام لیلی بردم، آرامم گریخت
هفت بندم بند بند از هم گسیخت

شیعیان فرهنگ عاشورا چه شد
پرچم خون رنگ عاشورا چه شد

کیست تا پرچم به دوش خون کشد
شیعه را از خواب خوش بیرون کشد

گفت مولا کل ارض کربلا
شیعه یعنی غربت و رنج و بلا

شیعه بی درد زخم بی نمک
بس کن این یا لیتـَنی کـُنتُ مَعَک

کربلا غوغاست، ساز و برگ کو
ظهر عاشوراست، شور مرگ کو

کربلا گفتم کـَران را گوش نیست
ورنه از غم بلبلی خاموش نیست

بلبلان چهچه ز ماتم می زنند
روز و شب از کربلا دم می زنند

هر نظر بر غنچه ای تر می کنند
یادی از غوغای اصغر می کنند

گفت بابا بی برادر مانده ای
بی کس و بی یار و یاور مانده ای

گر تو تنهایی بگو من کیستم
اصغرم اما نه اصغر نیستم

خیز و اسماعیل را آماده کن
سجده شکری بر این سجاده کن

ای پدر حرف مرا در گوش گیر
خیز و این قنداقه در آغوش گیر

خیز و با تعجیل می دانم به بر
بر سر نعش شهیدانم ببر

تشنه ام اما نه بر آب فرات
آب می خواهم ولی آب حیات

آب در دست کمان دشمن است
تیر آن نامرد احیای من است

آتش اقیانوس را آواز داد
آخرین ققنوس را پرواز داد

خون اصغر آسمان را سیر کرد
خواب زینب را چه خوش تعبیر کرد

آه زینب سر به محمل می زند
کاروان را زخم بر دل می زند

ای پرستار پرستوهای من
مرهم زخم تکاپوهای من

ای زبان صدق و تصدیق صفا
اولین بیمار چشمت مصطفی

عصمت زهرا، عزیز مرتضی
در تو جاری رستخیز مرتضی

عصر عاشورا علم در دست توست
کرسی و لوح و قلم در دست توست

غنچه ها را گر چه پرپر کرده ام
کوله بارت را سبکتر کرده ام

ظهر عاشورا که زیر خنجرم
دست بگشا سایه افشان بر سرم

شیعه یعنی امتزاج نار و نور
شیعه یعنی راس خونین در تنور

شیعه یعنی هفت وادی اضطراب
شیعه یعنی تشنگی در شط آب

کیست این ساقی که بی دست آمدست
کز سبوی تیغ سر مست آمدست

آب گفتم سینه ها بی تاب شد
خیمه ها از آه و آتش آب شد

آب گفتم تشنگی بیداد کرد
کودکم بی تاب شد فریاد کرد

بر زبانش شعله آه و عطش
شد زتیر کین گلویش آبکش

آفتاب از روی زین افتاده است
مشک آبش بر زمین افتاده است

 یا علی مدد

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩