هجو وطنز در ادبیات فارسی


ایرج میرزا شاعری دیر اشنا

غزل مثنوی نادرویش

کسی که اینه ها را فریب داد منم

بروی صورت خود صورتک نهاد منم

دوسالی برای تو اهرمن بودم

سیه دلی که تو را می فریفت من بودم

همیشه از افقی بی فروغ میگفتم

ببخش هر چه شنیدی دروغ میگفتم

سفر به شهر شقایق دروغ بود دروغ

حکایت دل عاشق دروغ بود دروغ

ببخش با دل رویایی تو بد کردم

تمام خاطرات تو را لگد کردم

به سادگی تو نیرنگ میدهد پاسخ

سلام پنجره را سنگ میدهد پاسخ

بسوز خرمن پوسیده صدای مرا

بگور خاطره بسپار قصه های مرا

بهار لبخند را نفهمیدیم

ما قداست محبت را نفهمیدیم

به بیریایی برگ سیب شک کردیم

به سلامت دستی نجیب شک کردیم

همه برابر هم باز سد شدیم امروز

چه بی نصیب از ان سنبله رد شدیم امروز

بیا بیا که زمان گریه کردن من و توست

بیا بیا که خون شقایق به گردن من و توست

بیا که دگر حال و حول ندارد باغ

تو نیستی بخدا ابرو ندارد باغ

شنیده ام شنیده ام که فقط در بهار میاید

او سوار بر سمندی  سپید می اید

بهار هم برود پشت شیشه می مانم

همیشه منتظر او همیشه میمانم

همیشه مژده سبز شالیهاست

دعا کنیم بیاید همین حوالی هاست

 

جزیره کیش

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩