هجو وطنز در ادبیات فارسی


ایرج میرزا شاعری دیر اشنا

شعری زیبا از اختر چرخ ادب

دزد و قاضی

برد دزدی را سوی قاضی عسس      خلق بسیاری روان از پیش و پس
گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود   دزد گفت از مردم آزاری چه سود
گفت، بدکردار را بد کیفر است   گفت، بد کار از منافق بهتر است
گفت، هان بر گوی شغل خویشتن   گفت، هستم همچو قاضی راهزن
گفت، آن زرها که بردستی کجاست   گفت، در همیان تلبیس شماست
گفت، آن لعل بدخشانی چه شد   گفت، میدانیم و میدانی چه شد
گفت، پیش کیست آن روشن نگین   گفت، بیرون آر دست از آستین
دزدی پنهان و پیدا، کار تست   مال دزدی، جمله در انبار تست
تو قلم بر حکم داور میبری   من ز دیوار و تو از در میبری
حد بگردن داری و حد میزنی   گر یکی باید زدن، صد میزنی
میزنم گر من ره خلق، ای رفیق   در ره شرعی تو قطاع الطریق
می‌برم من جامه‌ی درویش عور   تو ربا و رشوه میگیری بزور
دست من بستی برای یک گلیم   خود گرفتی خانه از دست یتیم
من ربودم موزه و طشت و نمد   تو سیهدل مدرک و حکم و سند
دزد جاهل، گر یکی ابریق برد   دزد عارف، دفتر تحقیق برد
دیده‌های عقل، گر بینا شوند   خود فروشان زودتر رسوا شوند
دزد زر بستند و دزد دین رهید   شحنه ما را دید و قاضی را ندید
من براه خود ندیدم چاه را   تو بدیدی، کج نکردی راه را
میزدی خود، پشت پا بر راستی   راستی از دیگران میخواستی
دیگر ای گندم نمای جو فروش   با ردای عجب، عیب خود مپوش

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠