چون، اوج کمال بشری می بینم
چون، جمع صفان آدمی می بینم
در دورنمای عالم انسانی
کوتاه سخن، فقط علی می بینم
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست
چون، اوج کمال بشری می بینم
چون، جمع صفان آدمی می بینم
در دورنمای عالم انسانی
کوتاه سخن، فقط علی می بینم
یاد باد آنچه به من گفت استاد
آدمی نان خورد از دولت یـــاد
که مرا مادر من نـــــادان زاد
گشت از تربیــــــــــت من آزاد
که به تعلیـــــــم من استاد استاد
غــــیر یک اصل که ناگفته نهاد
حیف استــــــــاد به من یاد نداد
ور بود زنده ، خدایش یار باد !
بخوان از شعرهایم انقباضِ روحِ سردم را
بیا تخمین بزن از هر قرار انبوهِ دردم را
خودت هم خوب می دانی که من امسال می میرم
بطور قطع می دانم که با این حال می میرم
کمی دیر آخرش فهمیده ام تکراری ام انگار
که ببری خسته رویِ کاغذِ دیواری ام انگار
و مثلِ کرمِ شبتابی که از خورشید می لرزد
منم آن شاخه ی خشکی که مثلِ بید می لرزد
مکدر می شوی اما تو بودی علتِ دردم
و من از ساده لوحی گریه هائی که نمی کردم !
کسی غیر از تو مسئولِ پریشان حالیِ من نیست
که تکلیفِ من از وقتی که رفتی هیچ روشن نیست
تو از میزانِ اندوهِ منِ تنها چه می دانی ؟
تو از میزانِ جذابیتِ زنها چه می دانی ؟
نمی دانی هواداری حد و اندازه ای دارد
جنونِ بی نهایت اسم و رسمِ تازه ای دارد
تو حتی علتِ خودخواهیِ من را نمی دانی
دلیلِ این همه نالیدن از زن را نمی دانی
و اینکه علتِ بی خوابی ام دیگر صدایت نیست
اسارت هم همیشه علتش جرم و جنایت نیست
شدیدا چند وقتی می شود از زندگی سیرم
نمی دانم چرا با این حساب اما نمی میرم
اگر دیدی که تویِ خانه لیوانی ترک خورده
که قلبی مطمئنا کمتر از آنی ترک خورده !
همیشه ، سنگ ، معمولا به قلبِ شیشه می بارد
و مردِ باغبان گل را به ضربِ تیشه می کارد
ولی گاهی محبت جنبه ی افراط می گیرد
و ماهی هم هرازگاهی درونِ آب می میرد
چرا با شعرِ من لجبازی ات دیگر مصادف نیست ؟
کسی با قالب و وزنِ غزل هایم مخالف نیست ؟
غمِ بی انتها تبدیل خواهد شد به خشمی سرد
و خشمی که فروکش کرده یا غم می شود یا درد !
برای خوبرویان غالبا امکانِ ماندن نیست !
که من فهمیده ام وقتی زنی دل نشکند زن نیست !
عجیب از زن گریزانم اگر حتی پری باشد
اگر حتی میان شهر هم یک روسری باشد
که تویِ خواب ، سر بر دامنِ جادوگری بودم
که من بازیچه ی دستِ زنِ جادوگری بودم
خدایا شاهدی من با کسی سازش نمی کردم
برای لحظه ای هم از کسی خواهش نمی کردم
که از این مختصر بودن مرارت ها کشیدم من
از این اهلِ سفر بودن مرارت ها کشیدم من
بقایِ عشقِ نافرجام ، دشوار است می دانم
نمی خواهد بگوئی کارمان زار است می دانم
از این لحظه به گل ها هم بد و بیراه می گویم
به خورشید از سر لج گاه گاهی ماه می گویم
و از شعرِ خودم هم تازگیها دلهره دارم
به من همیشه می گفتی که بیجا دلهره دارم
وصیت کرده ام باید که آیه هایِ صبرم را
بسوزانند و بنویسند متنِ روی قبرم را
مبادا روزگاری بر مزارم گرد بنشیند
کنارِ قبرِ من شخصی که ترکم کرد بنشیند !
همیشه با خودت تکرار می کردی نمی ترسم
و می گفتی همیشه عمرا از مردی نمی ترسم
ولی من همچنان از دیدنت از ترس می میرم
خیالت راحت از فردا سراغت را نمی گیرم
و چشمانِ تو می گویند فردا آسمان ابری
نه تنها آسمان ، بلکه تمامِ کهکشان ابری
شعر از اقا مجید پارسا عزیز
واقعا اشنایی با این شاعرعزیز برایم یک افتخار وحادثه بزرگی بوده و هست
بمناست اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی رحمت الله علیه
حکایت
: پادشاهی آنقدر در حق مردم کشورش ظلم و ستم می کرد که مردم آن دیار دست به مهاجرت می زدند و در نتیجه بر اثر کم شدن جمعیت، درآمد ناشی از مالیات هم کاهش یافت و پایه های حکومت سست شد. روزی در مجلس شاهنامه خوانی دربار داستان فریدون و ضحاک خوانده می شد. وزیر پادشاه که از اوضاع سیاسی کشور آگاه بود از پادشاه پرسید: چطور فریدون بدون هیچ ثروتی توانست بر ضحاک غلبه کند؟ پادشاه پاسخ داد: توسط حمایت مردمی. وزیر از فرصت استفاده کرد و گفت: اگر حمایت مردمی موجب به دست آوردن پادشاهی و تداوم آن می شود چرا شما مردم را پراکنده می کنید؟ مگر نمی خواهید پادشاهی کنید؟
همان به که لشکر به جان پروری
که سلطان به لشکر کند سروری
شاه پرسید: چگونه می توان دوباره مردم را جمع کرد؟ وزیر پاسخ داد: باید شاه اهل بخشش و مهربانی باشد تا مردم دور او جمع شوند که متاسفانه شما این صفات را ندارید!
نکند جور پیشه سلطانی
که نیاید ز گرگ چوپانی
پادشاهی که طرح ظلم فکند
پای دیوار ملک خویش بکند
شاه که از سخن وزیر خود ناراحت شده بود او را به زندان انداخت. بعد از مدتی عموزاده های پادشاه مدعی سلطنت شدند و با استفاده از درهم ریختگی اوضاع سیاسی توانستند شاه را از حکومت ساقط کنند.
پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیردست
دوستدارش روز سختی دشمن زورآور است
با رعیت صلح کن و زجنگ خصم ایمن نشین
ز آنکه شاهنشاه عادل را رعیت لشکر است...
نمیدانم چرا فکر میکنی پرنده ها هنوز هم سیب می خورند
آنهم در روزگاری که همه گوشتخوار شده اند.
من که امروز هر چه سیب سرخ به دلم تعارف کردم
بالا آورد
گرچه،
قبل از آن زمان که سیبهای سرخ
در هورمُن دروغ پرورش داده شوند تا فریباتر جلوه کنند،
دل ما هم اهل سیب و شعر و شراب بود
اما روزگار عوض شد
حالا دل ما صبحها
جگر کباب شده اش را روی ذغالهای "ساخت دوستان" باد میزند
و شبها آه تاسف دود می کند
که ای کاش هنوز آن درخت سیب باغچهء سهراب بود
تا ما هم به جای بادمجان سوخته که شکلش را عوض کرده اند
قدری سیب بخوریم
محمد مختاری
محمد مختاری تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مشهد گذراند و سپس وارد دانشگاه فردوسی مشهد شده و در سال 1348 در رشته زبان و ادبیات فارسی فارغالتحصیل شد.
اولین اشعار او در همین سالها در مجلات نگین و فردوسی به چاپ رسید. و کتاب ترجمه « واقعگرایی و داستان بلند» از جان آپدایک را نیز در همین دوره منتشر نمود.
در سال 1351 با مریم حسینزاده، نقاش، ازدواج کرد که حاصل آن دو پسر به نامهای سیاوش و سهراب است.
او در سال 1352 فعالیت خود را در بنیاد شاهنامه فردوسی آغاز کرد و پس از مدتی به عضویت هیئتعلمی آن درآمد. حاصل کارهای او در این سالها تصحیح داستان سیاوش شاهنامه بود که به سال 1363 بدون ذکر نام او در روی کتاب و فقط باذکر نام در مقدمه منتشر شد.
وی در سالهای 1355 تا 1358 مجموعه شعرهای دروهم سندباد، قصیدههای هاویه، برشانه فلات و شعر57 را منتشر کرد. از سال 57 تا 59 در دانشکده هنرهای دراماتیک به تدریس پرداخت تا زمان انقلاب فرهنگی.
محمد مختاری از سال 1359 تا سال 1360 دبیر کانون نویسندگان ایران بود و در همین وقت به جمعآوری مجموعه شعر بهار و واقعه نیز پرداخت که در سال 1361 با دستگیری و زندانی شدنش این مجمومه ازمیان رفت. تا سال 1363 در زندان بود و حکم انفصال دائم از کلیه خدمات دولتی برای او صادر شد.
در سال 1363 از زندان آزاد شد و در این سالها به سرایش منظومه ایرانی، خیابان بزرگ و سحابی خاکستری پرداخت که این کتابها بعدها توسط انتشارات توس به چاپ رسید.
از سال 1365 عضو شورای سردبیری مجله دنیای سخن شد . پس از آن نیز با مطبوعات دیگر از جمله تکاپو همکاری نزدیک داشت.
مختاری در اواخر دهه 60 کتابهای شعر بلند آرایش درونی و حماسه در رمز و راز ملی را منشر کرد.
در سال 1371 کتاب زاده اضطراب جهان را منتشر نمود که حاوی 150 شعر از 12 شاعر اروپایی بود و درهمین سال کتاب وزن دنیا را چاپ کرد که مجموعه شعری از خودش بود و نیز کتاب هفتاد سال عاشقانه که آنتولوژی شعر عاشقانه معاصر ایران از 1300 تا 1370 است با مقدمهای فاضلانه.
در سال 72 کتاب انسان در شعر معاصر را چاپ کرد که در حوزه نقد ادبی است و در این سالها از مجموعه زندگینامهها کتابهای تسوتایوا، آنا آخماتوا، مایا کوفسکی و ماندلستام منشر شد.
در سال 1374 برگ گفت و شنید از او در کانادا به چاپ رسید که مجموعه سخنرانیهایش درباره شعر و ادب و فرهنگ بود. و ی در سال 1376 نیما و شعر امروز را در کتاب ریرا چاپ کرد. در اواخر عمر خویش مشغول کار بر طرح مجموعه کتابهای شاعران معاصر بود که کتابهای آتشی، رویایی و کسرایی بهانجام رسید.
همچنین دو کتاب چشم مرکب و تمرین مدارا (مجموعه مقالات) از او پس از مرگش منتشر شد.
با مرگ مختاری فرهنگ و ادب فارسی یکی از نخبهگان خود را ازدست داد: منتقدی تیزبین، شاعری بلندمرتبه، ادیبی فرزانه و انسانی آزاده.
وی چندین سال در بنیاد شاهنامه فعالیت داشت. از اعضای کانون نویسندگان ایران و همچنین عضو هیأت دبیران آن بود. او در پاییز ۱۳۷۷ ترور شد. ترور او، محمدجعفر پوینده، داریوش فروهر و پروانه اسکندری به قتلهای زنجیرهای معروف شد و مقامات وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در بیانیهای اعتراف کردند که این قتلها به دست عوامل این وزارتخانه صورت گرفتهاست.
مختاری آثاری در بررسی آثار شاعران معاصر از جمله نیما یوشیج و منوچهر آتشی دارد.
مجموعه اشعار
تا شام آخر
نزدیک شو اگر چه نگاهت ممنوع است.
زنجیره ی اشاره همچنان از هم پاشیده است
که حلقه های نگاه
در هم قرار نمی گیرد.
دنیا نشانه های ما را
در حول و حوش غفلت خود دیده است و چشم پوشیده است.
نزدیک شو اگر چه حضورت ممنوع است.
وقت صدای ترس
خاموش شد گلوی هوا
و ارتعاشی دوید در زبان
که حنجره به صفت هایش بدگمان شد.
تا اینکه یک شب از خم طاقی یک صدایت
لرزید و ریخت در ته ظلمت
و گنبد سکوت در معرق درد برآمد.
یک یک درآمدیم در هندسه انتظار
و هر کدام روی نیمکتی یا زیر طاقی
و گوشه میدانی خلوت کردیم:
سیمای تابخورده که خاک را چون شیارهایش
آراسته است.
و خیره مانده است در نفرتی قدیمی
که عشق را همواره آواره خواسته است
تنها تو بودی انگار که حتی روی نیمکتی نمی بایست بنشینی
و در تراوت خاموشی و فراموشی بنگری .
شیطان، اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِ دیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
…
طعم دهانم تلخ ِ تلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تار و پودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سر تا پا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
…
شب بود اما
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِ خورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم